برونسپاری فزایندهی فرآیندهای شناختی به سیستمهای الگوریتممحور، این پرسش بنیادین را مطرح میسازد که این فرآیند چگونه و از طریق چه سازوکارهایی به «ازخودبیگانگی معرفتی» و تضعیف یا الغای تدریجی «فاعلیت شناسا» میانجامد. این بحران شناختی و هستیشناختی، ضرورتاً نیازمند واکاوی فلسفی عمیق است؛ از این رو، مبانی انسانشناسی و معرفتشناسی حکمت متعالیه، بهویژه اصولی چون حرکت جوهری، علم حضوری و اتحاد عاقل و معقول، بهعنوان چارچوبی هستیشناختی برای نقد ساختاری این پدیده برگزیده شده است. با روشی تحلیلی–انتقادی، ابتدا سازوکارهای الگوریتمیِ بیگانهساز، نظیر «تقلیل وجودِ سیالِ معرفت به ماهیتِ دادههای گسسته» و «خارجسازی فاعل از فرآیند شناخت»، شناسایی میشوند؛ سپس با تکیه بر مبانی صدرایی، نشان داده میشود که این سازوکارها چگونه با مداخله در نسبت وجودی نفس با فعل ادراک و تضعیف صیرورت وجودی آن، مانع تحقق اتحاد عاقل و معقول شده و به انفصال شناسا از حیث «فعلیتیافتنِ وجودی» معرفت میانجامند. یافتهها حاکی از آن است که ازخودبیگانگیمعرفتی، صرفاً یک اختلال کارکردی یا آموزشی نیست، بلکه بحرانی وجودشناختی است که با الغای فاعلیت، مسیر استکمال و حرکت اشتدادی نفس را مسدود میسازد. در نهایت، این نقد صدرایی نهتنها ماهیت بنیادین بحران را آشکار میکند، بلکه افقی برای طراحی فناوریهایشناختی حافظِ فاعلیت و کرامت وجودی انسان میگشاید.